فقط کمی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم،سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت،بنشین غمی نیست
آسمانها گله دارند: زماسیر شدید
بسکه بر خاک نشستید زمین گیر شدید
پی اکسیر بریدید زگهواره تان
وایتان باد، نجستیدوچنین پیر شدید
تاتو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم
اتاق بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام...
هر کس عاشق شد
عاسق نیست
هر کس عاشق ماند
عاشق است
هیچگاه طعم بوسه هایت را
فراموش نخواهم کرد-به هر حال
من چگونه مملو ازچک چک موج موهای پرچینت شدم-آخر سر
عجب شبی بود
به چسبناکی سیاهی به شب
به داغی آفتاب بر شن ساحل
و به
بس است
بس است
امشب هم گذشت-به هر حال
اهل ایرانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی
مادری دارم،بهتر از برگ درخت
دوستانی،بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب،روی قانون کتاب